جای خالی ...
دو ماه می شود، بلی دو ماه می شود که یک کام اساسی ازش نگرفته ام ... سفت و محکم لب هایش را نبوسیده ام ... یک وقت هایی بدجور دلم برایش تنگ می شود، شب های جمعه جای اش در خانه ام، در اتاق خوابم، روی تختم بدجور خالی است ...
بلی ... دوماه است که سیگار را ترک کرده ام ... دو ماه می شود ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ توسط م.ر.گ.
شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
برایش آرزوی موفقیت نمی کنم ...
دیشب حوالی ساعت نه و نیم شب نسترن زنگ زد. مدت ها بود که ندیده بودمش، یعنی از تولد پارسالش، حوالی یکسال. با دیدن شماره اش رو گوشی فهمیدم که زنگ زده تا خداحافظی کنه. خودم رو برای یک مکالمه چند جمله ای کوتاه آمده کرده بودم. هیچ انرژی براش نداشتم، تمام انرژی ام رو جمع کردم و سلام و احوالپرسی رو گرم انجام دادم. گفت که فردا می ره استرالیا. نمی دونم چرا براش آرزوی موفقیت کردم در صورتی که اساسا چنین احساسی نداشتم ... یه لحظه از اینکه زبونم چیزی رو گفت که دلم نمی خواست، احساس بدی پیدا کردم. در این کنش و واکنش درونی بودم که گفتش چرا صدات عوض شد؟ احتمالا می خواست سر صحبت رو باز کنه اما من نه حوصله اش رو داشتم و نه دوست داشتم که باهاش گپ بزنم، بنابراین به همون جملات معمول متعارفی که موجوده بسنده کردم طوری که مجاب بشه تا خداحافظی کنه ...
آدم ها رو می شه با چیزهایی که ازشون یاد می گیریم بشناسیم، من از نسترن فقط دروغ، تزویر و دورویی رو دیدم (البته بیشتر در قبال بقیه تا خودم) ... امیدوارم یک روزی این رفتارهاش رو تغییر بده، این تنها آرزوی خوبی که می تونم براش بکنم ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٠ ب.ظ توسط م.ر.گ.
پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
دلتنگی من ...
دلم برایش تنگ شده ... برای کسی که هزاران کیلومتر با من فاصله دارد ... چند ماه قبل یعنی 23 نوامبر 2011 برایش یک ژیغام در فیس بوک گذاشتم و گفتم که دلم برایت تنگ شده و برایش آرزوی موفقیت کردم. او هم 5 دسامبر 2011 جواب داد و با عذرخواهی از تاخیرش برایم آرزوی موفقیت کرد ...
او اولین و آخرین دختری است که زیر باران با او قدم زده ام ...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٥ ب.ظ توسط م.ر.گ.
پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
آرزوهای خوب و بد من ...
حدود دو سال قبل برای یک نفر آرزو کردم تا به آرزویش برسد. چند ماه بعد به آرزویش رسید ... همان دانشگاهی که می خواست در آمریکا او را پذیرفته بود ...
تابستان گذشته با یک نفر دیگر چت می کردم و او گفت که از دانشگاهی در استرالیا برای ترم مهرماه پذیرش گرفته است اما استادش به او گفته است که بهتر است بهار آینده بیاید ... به خاطر تمام رفتارهای بدی که در قبالم انجام داده بود، آرزو کردم که کارش درست نشود و نرود ...
نمی دانم که آرزوی دومم هم برآورده شده است یا نه ...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٢ ب.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
یک سوزن به خود، یک جوالدوز به دیگران
با یک مجموعه پسرخاله و دخترخاله و فامیل می روی دشت و دمن. همه پسرها دوست دخترهایشان را آورده اند ولی دخترها تنها آمده اند، نه آنکه بدون دوست پسر باشند، نه، بلکه از فاصله ده متری می توانی داشتن دوست پسرشان را حس کنی و حتی نیازی به گپ و گفتگو هم نیست.
مهمانی دعوت می شوی، برادرها دوست دخترهایشان را دعوت کرده اند، اما خواهرشان با پدر و مادر از خانه رفته است. دوست دخترها شب را در خانه می مانند اما خواهر با پدر و مادر شب را جای دیگری می گذراند.
چرا قضیه اینگونه است؟ یعنی برادرها/پسرخاله ها/ پسرعموها و ... برای خود حق داشتن، همراهی کردن دوست دختر را قائل اند اما برای خواهرها/دخترخاله ها/دخترعموها و ... قائل نیستند؟ البته قضیه طرف دیگری هم دارد، یعنی خواهرها/دخترخاله ها/ دخترعموها و ... می خواهند که برادرها/پسرخاله ها/ پسرعموها و ... از داشتن دوست پسرشان ناآگاه بمانند؟
نظر شما چیست؟
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٦ ق.ظ توسط م.ر.گ.
جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
تولد من ...
الان تولد من داره شروع می شه ...
یه پانزده نفری دعوتند ...
ببینیم چی می شه ...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
سهشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
داستان های کوتاه ...
ایده نوشتن یه چند تا داستان کوتاه مدتی هست که توی ذهنمه ... باید بنویسم ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٤ ق.ظ توسط م.ر.گ.
چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
شب چله
شب چله امسال با جمالو و اباس خونه جمالو هستم ...
لحظات خوبی است ...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط م.ر.گ.
شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
رخوت جمعی
بلاگ ها دیر به دیر به روز می شوند ... انگاری همگی دچار رخوت جمعی شده ایم ...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٤ ب.ظ توسط م.ر.گ.
پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠
کمی در باب آشپزی ...
امروز به چند نفری زنگ زدم ... جمالو، چاکری، عبوس، حسین ... می خواستم که برنامه ای بگذارم و جماعتی جمع کنم، برویم بازارچه خیریه ... جور نشد و فقط با جمالو رفتیم ...
یک سالن فقط به مواد خوراکی اختصاص داشت و ما هم حوالی ظهر رسیده بودیم ... یک سری غداهایی بودند که قبلا پخته شده بودند ( گاهی توسط مادران فداکار)، یک سری هم ترشی و عسل و غیره، یک سری غذای سرد و یک سری هم غذای گرم ... غذای گرم فست فودی فقط در یک شعبه عرضه می شد با دو سرخ کن برقی دلونگی که دو تا دختر پشت هر کدامشان ایستاده بودند و همبرگر و کباب سرخ می کردند ... کافی بود که فقط به چگونگی دست گرفتن قاشق ها، کف گیرهایشان نگاه می کردی ... انگاری که دفعه اولشان است که دارند غذایی تهیه می کنند ... مخلفات ساندویچ هم که بماند ...آخر کجای دنیا سیب زمینی نگینی سرخ شده را با پیاز داغ ریز در ساندویچ چیزبرگر می ریزند؟! ... این دوستان ما انگاری فقط در غذافروشی هایی که کباب ترکی ارزان به خورد ملت می دهند، غذا خورده اند و تصور می کنند مخلفات هر چیزی را هم می توان به جای چیز دیگر به کار برد (در چنین کباب ترکی های ارزان، پیاز داغ و سیب زمینی و فلفل دلمه جهت مصرف کمتر گوشت در کباب ترکی استفاده می گردد)
کیفیت پایین غذاهای گرم مرا به این فکر واداشت که در دفعه بعدی خودم یک غرفه به ساندویچ گرم/ سرذ اختصاص بدهم تا ملت طعم ساندویچ را احساس کنند ... تا این لحظه جمالو موافقت خود را با این حرکت اعلام داشته است ...
پی نوشت یک: به نظر می رسد که دختران هم عصر ما از توانایی آشپزی بسیار پایینی نسبت به پسران هم ذوره خود برخوردارند (دست کم در مورد غالب دختران/زنان اطراف من این قضیه صادق است) و علاوه بر آن هیچ ارزشی برای آنچه که می خورند، قایل نیستند ...
پی نوشت دو: در صورت موفقیت در گرفتن غرفه، به طور مناسبی در این مکان اطلاع رسانی خواهد شد.
پی نوشت سه: بازارچه خیریه امید تا روز بیست و هفتم آبان ماه، از ساعت ده صبح تا ده عصر پذیرای بازدیدکنندگان خواهد بود. آدرس: پایین تر از پارک وی، بالاتر از سوپراستار، مجتمع فرهنگی تلاش
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط م.ر.گ.
شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
این روزها حالمان خوب است و این بار تو باور کن ...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ق.ظ توسط م.ر.گ.
سهشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
جاده زندگی
یک وقت هایی توی جاده زندگی که می رانم، یک هویی با مسیرهای دیگری هم روبرو می شوم ...
تا به امروز همیشه دو راهی بوده است اما ...
این روزها با سه راهی یا چهار راهی مواجه شده ام ... تنها چاره کار آزمودن هر راه به ترتیب اولویت است ...
انتخاب کار سختی خواهد شد ...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
به بهانه تماشای The Fighter
ابتدای فیلم با تهیه یک فیلم documentary شروع می شود. چرخش دوربین در بسیاری از صحنه ها مشابه فیلم های documentary است. خوش سلیقگی کارگردان تا به آنجاست که در مبارزه ها، نوع دوربین را عوض کرده و مشابه مبارزه های واقعی که از تلویزیون پخش می شود، فیلمبرداری می کند. از جمله های تاثیرگذار در فیلم خبری نیست، بیشتر به شزح ماجرا پرداخته شده است. Christian Bale به خوبی نقش یک معتاد (Dicky) را بازی کرده است، حالت چشم ها، نوع نگاه، نحوه راه رفتن، حرف زدن و ... به خوبی یک معتاد واقعی بازی شده است. ممکن است فیلم در مورد Micky باشد و او در بیشتر صحنه ها حضور دارد، اما به نظر می رسد که Dicky فقط در این فیلم بازی کرده است. کافی است که فقط سری به لینک زیر بزنید و ببینید که او فقط برای The Fighter چقدر در جشنواره های مختلف نامزد و برنده شده است.
http://en.wikipedia.org/wiki/Christian_Bale
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٤ ق.ظ توسط م.ر.گ.
شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
از خستگی بسیار شبیه یک جنازه متحرکم ... دراز بکشم، خاموش می شوم ... اما دوست ندارم که بخوابم ... به قول عبوس، از فردا باید بروم به دنبال آپارتمان هانتینگ ...
خیلی چیزها توی سرم ول ول می خورد، مدت هاست که می خواهم بنویسم اما دریغ از حوصله ...
باید بنویسم ...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳۸ ق.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
یک سوال دگر ...
تا به حال به این فکر کرده اید که چرا واژه هایی مثل ر.ی.د.ن، ش.ا.ش.ی.د.ن، گ.و.ز.ی.د.ن. و غیره واژه هایی غیر مستعمل با بار معنایی منفی هستند؟ واژه هایی که بر رخدادهایی همیشگی دلالت دارند و البته این رخدادها هم طبیعی و هم فرح بخش هستند (البته به جز گزینه سوم که فقط برای یک نفر فرح بخش است!)
برای نمونه، عمل ش.ا.ش.ی.د.ن به هنگام مستی بسیار لذت بخش است، اما در صورت توصیف این لذت، معمولا با عکس العمل منفی اطرافیان روبرو می شوید ...
چرا؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٦ ب.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
فیلم های جدید قدیمی
چند فیلم از چاپلین دیدم ... زیبا بود ... واقعیت های زندگی را به عریان ترین روش می نمایاند ... لذتی وافر بردم ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٦ ب.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
دل مشغولی های این روزهای من
یکی از دوستان قرار است که یکی را به من معرفی کند ... در مهمانی دیده بودمش ... حدود یک و سال و اندی قبل ... دختر خوشگلی است، تحصیلات و خانواده خوبی دارد، اما سختی قضیه اینجاست که تریپ ازدواجی است ...تا به حال چنین تجربه ای نداشته ام ...
dating همیشه برایم جذاب بوده و هست ... اینکه آدمی وارد رابطه ای گردد و آشناییت کم کم شکل بگیرد ... لحظات هیجان انگیزی است ... همان پیشنهاد دوستی دادن کلی هیجان دارد ... انداختن توپ در زمین طرف ... خیلی خوب است ...ارتباط شکل گرفتن و در آن لحظات فقط به همان لحظات فکر میکنی ... اگر طرف مناسب بود، خوب حالا موقع دادن پیشنهاد ازدواج است ... اما ارتباطی که پیش فرض اولیه آن ازدواج باشد، سخت است، از لحظات آن نمی توان لذت برد، همه اش باید فکر کنی که طرف مناسبت هست یا نه ... به این فکر کنی که آیا برای یک سال دیگر هم می توانی در کنارش قدم برداری یا نه ... در رفتارش کنکاش کنی و ببینی که آیا برای یک سال دیگر هم برایت جذاب هست یا نه؟ و تمامی این لحظات، بدون لذت بردن از حال و فقط با نگاه به آینده سپری می شود ... در حالی که دوستی چنین قضایایی ندارد ...
انگاری در طالع من نوشته اند که شهریورماه، ماه آشنایی با آدم های جدید و تازه هست ...
هنوز به دوستم نگفتم که می روم یا نه ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
برای کسی که حتی آدرس اینجا را هم ندارد ...
وقتی سلام می کنم ... جویای حالتان می شوم ... پاسخ دهید ...
چه شاید این آخرین باری باشد که کسی بی هیچ چشم داشتی به انسان بودنتان توجه می کند ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
وقتی می خواهی ارتباطت را با کسی بیشتر کنی، اما ارتباط پیش نمی رود ...
وقتی احساس می کنی که کسی را دوست داری، اما می فهمی که فقط یک Crush ساده بوده است ...
بعد از مدتی که به گذشته می نگری، حیران می شی که چرا چنین رفتاری کرده ای ... از خویشتن خویش تعجب می کنی ...
و آنها برایت نه به سان یک دوست، بلکه به سان یک آشنای دور در می آیند ... ممکن است با آنها گپ بزنی، برقصی، بنوشی ... اما فقط و فقط یک آشنای دورند ... یک آشنای دور ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ توسط م.ر.گ.
یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
مطلبی از روی دیوار دیگران
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
