م.ر.گ.


جای خالی ...

 

 دو ماه می شود، بلی دو ماه می شود که یک کام اساسی ازش نگرفته ام ... سفت و محکم لب هایش را نبوسیده ام ... یک وقت هایی بدجور دلم برایش تنگ می شود، شب های جمعه جای اش در خانه ام، در اتاق خوابم، روی تختم بدجور خالی است ...

 بلی ... دوماه است که سیگار را ترک کرده ام ... دو ماه می شود ...


م.ر.گ.

برایش آرزوی موفقیت نمی کنم ...

 

دیشب حوالی ساعت نه و نیم شب نسترن زنگ زد. مدت ها بود که ندیده بودمش، یعنی از تولد پارسالش، حوالی یکسال. با دیدن شماره اش رو گوشی فهمیدم که زنگ زده تا خداحافظی کنه. خودم رو برای یک مکالمه چند جمله ای کوتاه آمده کرده بودم. هیچ انرژی براش نداشتم، تمام انرژی ام رو جمع کردم و سلام و احوالپرسی رو گرم انجام دادم. گفت که فردا می ره استرالیا. نمی دونم چرا براش آرزوی موفقیت کردم در صورتی که اساسا چنین احساسی نداشتم ... یه لحظه از اینکه زبونم چیزی رو گفت که دلم نمی خواست، احساس بدی پیدا کردم. در این کنش و واکنش درونی بودم که گفتش چرا صدات عوض شد؟ احتمالا می خواست سر صحبت رو باز کنه اما من نه حوصله اش رو داشتم و نه دوست داشتم که باهاش گپ بزنم، بنابراین به همون جملات معمول متعارفی که موجوده بسنده کردم طوری که مجاب بشه تا خداحافظی کنه ...

آدم ها رو می شه با چیزهایی که ازشون یاد می گیریم بشناسیم، من از نسترن فقط دروغ، تزویر و دورویی رو دیدم (البته بیشتر در قبال بقیه تا خودم) ... امیدوارم یک روزی این رفتارهاش رو تغییر بده، این تنها آرزوی خوبی که می تونم براش بکنم ...


م.ر.گ.

دلتنگی من ...

 

دلم برایش تنگ شده ... برای کسی که هزاران کیلومتر با من فاصله دارد ... چند ماه قبل یعنی 23 نوامبر 2011 برایش یک ژیغام در فیس بوک گذاشتم و گفتم که دلم برایت تنگ شده و برایش آرزوی موفقیت کردم. او هم 5 دسامبر 2011 جواب داد و با عذرخواهی از تاخیرش برایم آرزوی موفقیت کرد ...

او اولین و آخرین دختری است که زیر باران با او قدم زده ام ...


م.ر.گ.

آرزوهای خوب و بد من ...

 

حدود دو سال قبل برای یک نفر آرزو کردم تا به آرزویش برسد. چند ماه بعد به آرزویش رسید ... همان دانشگاهی که می خواست در آمریکا او را پذیرفته بود ...

تابستان گذشته با یک نفر دیگر چت می کردم و او گفت که از دانشگاهی در استرالیا برای ترم مهرماه پذیرش گرفته است اما استادش به او گفته است که بهتر است بهار آینده بیاید ... به خاطر تمام رفتارهای بدی که در قبالم انجام داده بود، آرزو کردم که کارش درست نشود و نرود ...

نمی دانم که آرزوی دومم هم برآورده شده است یا نه ...


م.ر.گ.

یک سوزن به خود، یک جوالدوز به دیگران

با یک مجموعه پسرخاله و دخترخاله و فامیل می روی دشت و دمن. همه پسرها دوست دخترهایشان را آورده اند ولی دخترها تنها آمده اند، نه آنکه بدون دوست پسر باشند، نه، بلکه از فاصله ده متری می توانی داشتن دوست پسرشان را حس کنی و حتی نیازی به گپ و گفتگو هم نیست.

مهمانی دعوت می شوی، برادرها دوست دخترهایشان را دعوت کرده اند، اما خواهرشان با پدر و مادر از خانه رفته است. دوست دخترها شب را در خانه می مانند اما خواهر با پدر و مادر شب را جای دیگری می گذراند.

چرا قضیه اینگونه است؟ یعنی برادرها/پسرخاله ها/ پسرعموها و ... برای خود حق داشتن، همراهی کردن دوست دختر را قائل اند اما برای خواهرها/دخترخاله ها/دخترعموها و ... قائل نیستند؟ البته قضیه طرف دیگری هم دارد، یعنی خواهرها/دخترخاله ها/ دخترعموها و ... می خواهند که برادرها/پسرخاله ها/ پسرعموها و ... از داشتن دوست پسرشان ناآگاه بمانند؟

نظر شما چیست؟


م.ر.گ.

تولد من ...

الان تولد من داره شروع می شه ...

یه پانزده نفری دعوتند ...

ببینیم چی می شه ...


م.ر.گ.

داستان های کوتاه ...

ایده نوشتن یه چند تا داستان کوتاه مدتی هست که توی ذهنمه ... باید بنویسم ...


م.ر.گ.

شب چله

شب چله امسال با جمالو و اباس خونه جمالو هستم ...

لحظات خوبی است ...


م.ر.گ.

رخوت جمعی

بلاگ ها دیر به دیر به روز می شوند ... انگاری همگی دچار رخوت جمعی شده ایم ...


م.ر.گ.

کمی در باب آشپزی ...

امروز به چند نفری زنگ زدم ... جمالو، چاکری، عبوس، حسین ... می خواستم که برنامه ای بگذارم و جماعتی جمع کنم، برویم بازارچه خیریه ... جور نشد و فقط با جمالو رفتیم ...

یک سالن فقط به مواد خوراکی اختصاص داشت و ما هم حوالی ظهر رسیده بودیم ... یک سری غداهایی بودند که قبلا پخته شده بودند ( گاهی توسط مادران فداکار)، یک سری هم ترشی و عسل و غیره، یک سری غذای سرد و یک سری هم غذای گرم ... غذای گرم فست فودی فقط در یک شعبه عرضه می شد با دو سرخ کن برقی دلونگی که دو تا دختر پشت هر کدامشان ایستاده بودند و همبرگر و کباب سرخ می کردند ... کافی بود که فقط به چگونگی دست گرفتن قاشق ها، کف گیرهایشان نگاه می کردی ... انگاری که دفعه اولشان است که دارند غذایی تهیه می کنند ... مخلفات ساندویچ هم که بماند ...آخر کجای دنیا سیب زمینی نگینی سرخ شده را با پیاز داغ ریز در ساندویچ چیزبرگر می ریزند؟! ... این دوستان ما انگاری فقط در غذافروشی هایی که کباب ترکی ارزان به خورد ملت می دهند، غذا خورده اند و تصور می کنند مخلفات هر چیزی را هم می توان به جای چیز دیگر به کار برد (در چنین کباب ترکی های ارزان، پیاز داغ و سیب زمینی و فلفل دلمه جهت مصرف کمتر گوشت در کباب ترکی استفاده می گردد)

کیفیت پایین غذاهای گرم مرا به این فکر واداشت که در دفعه بعدی خودم یک غرفه به ساندویچ گرم/ سرذ اختصاص بدهم تا ملت طعم ساندویچ را احساس کنند ... تا این لحظه جمالو موافقت خود را با این حرکت اعلام داشته است ...

پی نوشت یک: به نظر می رسد که دختران هم عصر ما از توانایی آشپزی بسیار پایینی نسبت به پسران هم ذوره خود برخوردارند (دست کم در مورد غالب دختران/زنان اطراف من این قضیه صادق است) و علاوه بر آن هیچ ارزشی برای آنچه که می خورند، قایل نیستند ...

پی نوشت دو: در صورت موفقیت در گرفتن غرفه، به طور مناسبی در این مکان اطلاع رسانی خواهد شد.

پی نوشت سه: بازارچه خیریه امید تا روز بیست و هفتم آبان ماه، از ساعت ده صبح تا ده عصر پذیرای بازدیدکنندگان خواهد بود. آدرس: پایین تر از پارک وی، بالاتر از سوپراستار، مجتمع فرهنگی تلاش


م.ر.گ.

 

این روزها حالمان خوب است و این بار تو باور کن ...


م.ر.گ.

جاده زندگی

یک وقت هایی توی جاده زندگی که می رانم، یک هویی با مسیرهای دیگری هم روبرو می شوم ...

تا به امروز همیشه دو راهی بوده است اما ...

این روزها با سه راهی یا چهار راهی مواجه شده ام ... تنها چاره کار آزمودن هر راه به ترتیب اولویت است ...

انتخاب کار سختی خواهد شد ...


م.ر.گ.

به بهانه تماشای The Fighter

ابتدای فیلم با تهیه یک فیلم documentary شروع می­ شود. چرخش دوربین در بسیاری از صحنه­ ها مشابه فیلم­ های documentary است. خوش سلیقگی کارگردان تا به آنجاست که در مبارزه ­ها، نوع دوربین را عوض کرده و مشابه مبارزه­ های واقعی که از تلویزیون پخش می شود، فیلم­برداری می­ کند. از جمله ­های تاثیرگذار در فیلم خبری نیست، بیشتر به شزح ماجرا پرداخته شده است. Christian Bale به خوبی نقش یک معتاد (Dicky) را بازی کرده است، حالت چشم ­ها، نوع نگاه، نحوه راه رفتن، حرف زدن و ... به خوبی یک معتاد واقعی بازی شده است. ممکن است فیلم در مورد Micky باشد و او در بیشتر صحنه­ ها حضور دارد، اما به نظر می­ رسد که Dicky فقط در این فیلم بازی کرده است. کافی است که فقط سری به لینک زیر بزنید و ببینید که او فقط برای The Fighter چقدر در جشنواره های مختلف نامزد و برنده شده است.

http://en.wikipedia.org/wiki/Christian_Bale



م.ر.گ.

 

 

از خستگی بسیار شبیه یک جنازه متحرکم ... دراز بکشم، خاموش می شوم ... اما دوست ندارم که بخوابم ... به قول عبوس، از فردا باید بروم به دنبال آپارتمان هانتینگ ...

خیلی چیزها توی سرم ول ول می خورد، مدت هاست که می خواهم بنویسم اما دریغ از حوصله ...

باید بنویسم ...


م.ر.گ.

یک سوال دگر ...

 

تا به حال به این فکر کرده اید که چرا واژه هایی مثل ر.ی.د.ن، ش.ا.ش.ی.د.ن، گ.و.ز.ی.د.ن. و غیره واژه هایی غیر مستعمل با بار معنایی منفی هستند؟ واژه هایی که بر رخدادهایی همیشگی دلالت دارند و البته این رخدادها هم طبیعی و هم فرح بخش هستند (البته به جز گزینه سوم که فقط برای یک نفر فرح بخش است!)

برای نمونه، عمل ش.ا.ش.ی.د.ن به هنگام مستی بسیار لذت بخش است، اما در صورت توصیف این لذت، معمولا با عکس العمل منفی اطرافیان روبرو می شوید ...

چرا؟


م.ر.گ.

فیلم های جدید قدیمی

 

چند فیلم از چاپلین دیدم ... زیبا بود ... واقعیت های زندگی را به عریان ترین روش می نمایاند ... لذتی وافر بردم ...


م.ر.گ.

دل مشغولی های این روزهای من

 

یکی از دوستان قرار است که یکی را به من معرفی کند ... در مهمانی دیده بودمش ... حدود یک و سال و اندی قبل ... دختر خوشگلی است، تحصیلات و خانواده خوبی دارد، اما سختی قضیه اینجاست که تریپ ازدواجی است ...تا به حال چنین تجربه ای نداشته ام ...

dating همیشه برایم جذاب بوده و هست ... اینکه آدمی وارد رابطه ای گردد و آشناییت کم کم شکل بگیرد ... لحظات هیجان انگیزی است ... همان پیشنهاد دوستی دادن کلی هیجان دارد ... انداختن توپ در زمین طرف ... خیلی خوب است ...ارتباط شکل گرفتن و در آن لحظات فقط به همان لحظات فکر میکنی ... اگر طرف مناسب بود، خوب حالا موقع دادن پیشنهاد ازدواج است ... اما ارتباطی که پیش فرض اولیه آن ازدواج باشد، سخت است، از لحظات آن نمی توان لذت برد، همه اش باید فکر کنی که طرف مناسبت هست یا نه ... به این فکر کنی که آیا برای یک سال دیگر هم می توانی در کنارش قدم برداری یا نه ... در رفتارش کنکاش کنی و ببینی که آیا برای یک سال دیگر هم برایت جذاب هست یا نه؟ و تمامی این لحظات، بدون لذت بردن از حال و فقط با نگاه به آینده سپری می شود ... در حالی که دوستی چنین قضایایی ندارد ...

انگاری در طالع من نوشته اند که شهریورماه، ماه آشنایی با آدم های جدید و تازه هست ...

 

هنوز به دوستم نگفتم که می روم یا نه ...


م.ر.گ.

برای کسی که حتی آدرس اینجا را هم ندارد ...

 

وقتی سلام می کنم ... جویای حالتان می شوم ... پاسخ دهید ...

چه شاید این آخرین باری باشد که کسی بی هیچ چشم داشتی به انسان بودنتان توجه می کند ...


م.ر.گ.

 

وقتی می خواهی ارتباطت را با کسی بیشتر کنی، اما ارتباط پیش نمی رود ...

وقتی احساس می کنی که کسی را دوست داری، اما می فهمی که فقط یک Crush ساده بوده است ...

بعد از مدتی که به گذشته می نگری، حیران می شی که چرا چنین رفتاری کرده ای ... از خویشتن خویش تعجب می کنی ...

و آنها برایت نه به سان یک دوست، بلکه به سان یک آشنای دور در می آیند ... ممکن است با آنها گپ بزنی، برقصی، بنوشی ... اما فقط و فقط یک آشنای دورند ... یک آشنای دور ...

 


م.ر.گ.

مطلبی از روی دیوار دیگران

- تو دوست منی!
این هیچ یک جمله ی خبری یا همچین چیزی نیست. این یک حقه ی کثیف است که من استفاده می کنم، یک حقه ی کثیف بود که من استفاده می کردم یعنی؛ تا همین هفته ی پیش.
شما این طور حساب کن که من آدم قلدری ام در روابط ام، نه که حرف اول و آخر و اینها بلکم در چیزهای مهم تر. در اساس رابطه. آن خط های ریز ظریفی که بهت می گوید کی کجا دوست است، کجا دوست-پسر می شود، کجا آشناست، کجا غریبه. آن وقتهایی که رابطه هنوز بلاتکلیف گیج می زند و مثل خمیربازی هی می شود فشارش بدهی توی مشتت و عوض کنی شکلش را بی اینکه کسی دردش بگیرد.
آن جمله کلید طلایی من است، بود یعنی، برای نگه داشتن آدمی که تا مرز دوست پسر شدن آمده و حالا باید برگردد برود کمی دورتر بایستد و جایش را بدهد به یک آدم دیگر و تازه در تمام این مراحل احساس بدی هم نداشته باشد. چرا؟ چون من آدم قلدری ام. چون من دوست دارم آن آدم بفهمد که خب دوست من باشد و بهمان خوش هم بگذرد و همه خوشحال باشند از ظرف جدید رابطه وگرنه من غصه می خورم. بعد من نمی دانستم که چه حقه ی کثیفی است. نه که ندانم ها! آدم خودش همه ی کثافت کاری های خودش را بلد می شود بعد یک مدتی اما یادش می رود، یاد خودش می براند. بعد هروقت هم یادش افتاد می شیند برای خودش تعریف می کند که اینکه چیز بدی نیست. ببین این همه آدم که اولش احساس سرخوردگی و خشم و ردشدگی کرده بودند و می خواستند بروند پشت سرشان را هم نگاه نکنند چه دوستهای خوبی هستند حالا و چقدر بد بود اگر میگذاشتیم افسارشان را بدهند دست حسادتشان و بروند.
حالا یک آدمی بود، هست هنوز، که تسلیم نشد. که وقتی جمله ی طلایی م را رو کردم براش، دلش برای آن "دوست" بودن با من غنج نرفت، گرفت گند مستتر در آن جمله ی قشنگ را. گفت که نمی خواهد دوست من باشد. گفت که نمی ماند که من بکشانمش با خودم به بازی و بنشیند یک گوشه ای، عاشقیت من با یک آدم دیگر را ببیند و تازه لابد بعد یک مدتی در جشن سالگرد نمی دانم چی چی مان هم شرکت کند و حتی تر بعدش شاید فکر کند ما چه زوج خوشبخت بهم بیایی هستیم. گفت که نمی خواهد به سهمی که من بهش می دهم قناعت کند و اصلن کدام پدرسگی این اجازه را به من داده که از خودم سهم بدهم به هر کسی و کاری کنم که آدمها با همان سهم خودشان احساس خوشبختی کنند. گفت نمی خواهد هرازگاهی تکه بپراند به من یا دوست پسرم و همه در لحظه زهر ماجرا را بگیرند اما خنده های لوس مکش مرگ ما بکنند و گیلاسهایشان را محکم تر بهم بکوبانند یعنی که بست فرندز!
اینها را که می گفت، هی پلک می زد تند تند و سایه ی مژه هاش نمی گذاشت چشمهاش را خوب ببینم. این است که نمی دانم عصبانی بود یا چی اما نفس نمی کشید وسط هاش. انگار که مژه می زد جای نفس گرفتن. می ترسید یادش برود. می ترسید هلش بدهم توی بازی اگر شل بگیرد. نمی خواستم. موافق نبودم با حرفهاش هیچ، اما حتی وقتی داشت شالش را محکم می بست دور گردنش که برود، که برای همیشه برود از زندگی من، چیزی نگفتم. آدمهای باهوش به همین دردت می خورند اصلن. که حقه ات را تف کنند توی صورتت و بروند. کاری کنند که حقه برات قدیمی و تکراری و بی ارزش بشود. کاری کنند که دیگر ازش استفاده نکنی.
آدم های باهوش، سیلی که می زنندت کیف می کنی.
 
از وبلاگ قدم زدن روی ابرها
پی نوشت یک: دیدگاهش نسبت به رفتارش جالب بود و اینکه کماکان چنین رفتاری را ادامه می داد و لذت می برد ...
پی نوشت دو: از دیدگاه نویسنده فوق، من جزو انسان های باهوش قلمداد می شوم ...

م.ر.گ.

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

م.ر.گ.


نویسندگان
م.ر.گ.


آرشیو من
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥


لینک دوستان
نصف شب است دیگر - افتخار
قصه آدم - سولماز شريفی
نیمه تاریک ماه - حسام
رازهای تنهایی - شیده
کجایی دیوانه - سارا
گل يخ - فاطمه ملکی
رقص سرد - آوا
از جنس برف - شهره
معرفی کتاب - فرانک
محرمانه - حامد کلاته
چنين گفت زرتشت - مسيحا
از سرشت سوگناک زندگی - حنیف
به تو که هنوز نمی‌دانمت - نوشین
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ایران
فناوری اطلاعات
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0