شب چله
شب چله امسال با جمالو و اباس خونه جمالو هستم ...
لحظات خوبی است ...
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۱ ب.ظ توسط م.ر.گ.
شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
رخوت جمعی
بلاگ ها دیر به دیر به روز می شوند ... انگاری همگی دچار رخوت جمعی شده ایم ...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٤ ب.ظ توسط م.ر.گ.
پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠
کمی در باب آشپزی ...
امروز به چند نفری زنگ زدم ... جمالو، چاکری، عبوس، حسین ... می خواستم که برنامه ای بگذارم و جماعتی جمع کنم، برویم بازارچه خیریه ... جور نشد و فقط با جمالو رفتیم ...
یک سالن فقط به مواد خوراکی اختصاص داشت و ما هم حوالی ظهر رسیده بودیم ... یک سری غداهایی بودند که قبلا پخته شده بودند ( گاهی توسط مادران فداکار)، یک سری هم ترشی و عسل و غیره، یک سری غذای سرد و یک سری هم غذای گرم ... غذای گرم فست فودی فقط در یک شعبه عرضه می شد با دو سرخ کن برقی دلونگی که دو تا دختر پشت هر کدامشان ایستاده بودند و همبرگر و کباب سرخ می کردند ... کافی بود که فقط به چگونگی دست گرفتن قاشق ها، کف گیرهایشان نگاه می کردی ... انگاری که دفعه اولشان است که دارند غذایی تهیه می کنند ... مخلفات ساندویچ هم که بماند ...آخر کجای دنیا سیب زمینی نگینی سرخ شده را با پیاز داغ ریز در ساندویچ چیزبرگر می ریزند؟! ... این دوستان ما انگاری فقط در غذافروشی هایی که کباب ترکی ارزان به خورد ملت می دهند، غذا خورده اند و تصور می کنند مخلفات هر چیزی را هم می توان به جای چیز دیگر به کار برد (در چنین کباب ترکی های ارزان، پیاز داغ و سیب زمینی و فلفل دلمه جهت مصرف کمتر گوشت در کباب ترکی استفاده می گردد)
کیفیت پایین غذاهای گرم مرا به این فکر واداشت که در دفعه بعدی خودم یک غرفه به ساندویچ گرم/ سرذ اختصاص بدهم تا ملت طعم ساندویچ را احساس کنند ... تا این لحظه جمالو موافقت خود را با این حرکت اعلام داشته است ...
پی نوشت یک: به نظر می رسد که دختران هم عصر ما از توانایی آشپزی بسیار پایینی نسبت به پسران هم ذوره خود برخوردارند (دست کم در مورد غالب دختران/زنان اطراف من این قضیه صادق است) و علاوه بر آن هیچ ارزشی برای آنچه که می خورند، قایل نیستند ...
پی نوشت دو: در صورت موفقیت در گرفتن غرفه، به طور مناسبی در این مکان اطلاع رسانی خواهد شد.
پی نوشت سه: بازارچه خیریه امید تا روز بیست و هفتم آبان ماه، از ساعت ده صبح تا ده عصر پذیرای بازدیدکنندگان خواهد بود. آدرس: پایین تر از پارک وی، بالاتر از سوپراستار، مجتمع فرهنگی تلاش
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۸ ب.ظ توسط م.ر.گ.
شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
این روزها حالمان خوب است و این بار تو باور کن ...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱۸ ق.ظ توسط م.ر.گ.
سهشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
جاده زندگی
یک وقت هایی توی جاده زندگی که می رانم، یک هویی با مسیرهای دیگری هم روبرو می شوم ...
تا به امروز همیشه دو راهی بوده است اما ...
این روزها با سه راهی یا چهار راهی مواجه شده ام ... تنها چاره کار آزمودن هر راه به ترتیب اولویت است ...
انتخاب کار سختی خواهد شد ...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
به بهانه تماشای The Fighter
ابتدای فیلم با تهیه یک فیلم documentary شروع می شود. چرخش دوربین در بسیاری از صحنه ها مشابه فیلم های documentary است. خوش سلیقگی کارگردان تا به آنجاست که در مبارزه ها، نوع دوربین را عوض کرده و مشابه مبارزه های واقعی که از تلویزیون پخش می شود، فیلمبرداری می کند. از جمله های تاثیرگذار در فیلم خبری نیست، بیشتر به شزح ماجرا پرداخته شده است. Christian Bale به خوبی نقش یک معتاد (Dicky) را بازی کرده است، حالت چشم ها، نوع نگاه، نحوه راه رفتن، حرف زدن و ... به خوبی یک معتاد واقعی بازی شده است. ممکن است فیلم در مورد Micky باشد و او در بیشتر صحنه ها حضور دارد، اما به نظر می رسد که Dicky فقط در این فیلم بازی کرده است. کافی است که فقط سری به لینک زیر بزنید و ببینید که او فقط برای The Fighter چقدر در جشنواره های مختلف نامزد و برنده شده است.
http://en.wikipedia.org/wiki/Christian_Bale
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٤ ق.ظ توسط م.ر.گ.
شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
از خستگی بسیار شبیه یک جنازه متحرکم ... دراز بکشم، خاموش می شوم ... اما دوست ندارم که بخوابم ... به قول عبوس، از فردا باید بروم به دنبال آپارتمان هانتینگ ...
خیلی چیزها توی سرم ول ول می خورد، مدت هاست که می خواهم بنویسم اما دریغ از حوصله ...
باید بنویسم ...
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۳۸ ق.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
یک سوال دگر ...
تا به حال به این فکر کرده اید که چرا واژه هایی مثل ر.ی.د.ن، ش.ا.ش.ی.د.ن، گ.و.ز.ی.د.ن. و غیره واژه هایی غیر مستعمل با بار معنایی منفی هستند؟ واژه هایی که بر رخدادهایی همیشگی دلالت دارند و البته این رخدادها هم طبیعی و هم فرح بخش هستند (البته به جز گزینه سوم که فقط برای یک نفر فرح بخش است!)
برای نمونه، عمل ش.ا.ش.ی.د.ن به هنگام مستی بسیار لذت بخش است، اما در صورت توصیف این لذت، معمولا با عکس العمل منفی اطرافیان روبرو می شوید ...
چرا؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٦ ب.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
فیلم های جدید قدیمی
چند فیلم از چاپلین دیدم ... زیبا بود ... واقعیت های زندگی را به عریان ترین روش می نمایاند ... لذتی وافر بردم ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٦ ب.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
دل مشغولی های این روزهای من
یکی از دوستان قرار است که یکی را به من معرفی کند ... در مهمانی دیده بودمش ... حدود یک و سال و اندی قبل ... دختر خوشگلی است، تحصیلات و خانواده خوبی دارد، اما سختی قضیه اینجاست که تریپ ازدواجی است ...تا به حال چنین تجربه ای نداشته ام ...
dating همیشه برایم جذاب بوده و هست ... اینکه آدمی وارد رابطه ای گردد و آشناییت کم کم شکل بگیرد ... لحظات هیجان انگیزی است ... همان پیشنهاد دوستی دادن کلی هیجان دارد ... انداختن توپ در زمین طرف ... خیلی خوب است ...ارتباط شکل گرفتن و در آن لحظات فقط به همان لحظات فکر میکنی ... اگر طرف مناسب بود، خوب حالا موقع دادن پیشنهاد ازدواج است ... اما ارتباطی که پیش فرض اولیه آن ازدواج باشد، سخت است، از لحظات آن نمی توان لذت برد، همه اش باید فکر کنی که طرف مناسبت هست یا نه ... به این فکر کنی که آیا برای یک سال دیگر هم می توانی در کنارش قدم برداری یا نه ... در رفتارش کنکاش کنی و ببینی که آیا برای یک سال دیگر هم برایت جذاب هست یا نه؟ و تمامی این لحظات، بدون لذت بردن از حال و فقط با نگاه به آینده سپری می شود ... در حالی که دوستی چنین قضایایی ندارد ...
انگاری در طالع من نوشته اند که شهریورماه، ماه آشنایی با آدم های جدید و تازه هست ...
هنوز به دوستم نگفتم که می روم یا نه ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
برای کسی که حتی آدرس اینجا را هم ندارد ...
وقتی سلام می کنم ... جویای حالتان می شوم ... پاسخ دهید ...
چه شاید این آخرین باری باشد که کسی بی هیچ چشم داشتی به انسان بودنتان توجه می کند ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
وقتی می خواهی ارتباطت را با کسی بیشتر کنی، اما ارتباط پیش نمی رود ...
وقتی احساس می کنی که کسی را دوست داری، اما می فهمی که فقط یک Crush ساده بوده است ...
بعد از مدتی که به گذشته می نگری، حیران می شی که چرا چنین رفتاری کرده ای ... از خویشتن خویش تعجب می کنی ...
و آنها برایت نه به سان یک دوست، بلکه به سان یک آشنای دور در می آیند ... ممکن است با آنها گپ بزنی، برقصی، بنوشی ... اما فقط و فقط یک آشنای دورند ... یک آشنای دور ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ توسط م.ر.گ.
یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
مطلبی از روی دیوار دیگران
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
سهشنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
ماموریت و ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠
خیابان های پ. و. ر. ن. و. گ. ر. ا. ف. ی شده ایران
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۱ ب.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
بلاگ
بلاگ هم چیز خوبی است ...
برای خودش دفتر خاطراتی است ...
شاید به وردپرس مهاجرت کنم ...
نمی خواهم که یک روز بیایم و ببینم که مطالب ام پاک شده، یا دسترسی ندارم ...
همان اتفاقی در 85 افتاد و همه نوشته هایم از 82 تا 85 پاک شد ...
آن هم به خاطر تغییر دامین پرشین بلاگ ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٥ ق.ظ توسط م.ر.گ.
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
راستی، گمشده در بازی ها
پیش نوشت: بیشتر این مطلب رو دقیقا بعد از دیدن فیلم "جدایی نادر از سیمین" نوشتم(٩٠/١/١٢)، اما امروز ویرایشش کردم.
مطلبی که در ادامه آمده است، در مورد فیلم "جدایی نادر از سیمین" اثر اصغر فرهادی است. فیلمی که به غایت ساده، زیبا و روان است.
شخصیت ها:
نادر: پیمان معادی
سیمین: لیلا حاتمی
ترمه: سارینا فرهادی
حجت: شهاب حسینی
راضیه: ساره بیات
پدر نادر: علی اصغر شهبازی
فیلم با سکانسی در دادگاه خانواده شروع می شود. سیمین تقاضای طلاق دارد و نادر هم می گوید "اگر خودش می خواهد من حرفی ندارم". در سکانس های بعدی سیمین به این حرف نادر خرده می گیرد و می گوید "بعد چهارده سال زندگی حتی بهم نگفت که نرو" اصغر فرهادی به طور دقیقی این رفتار زنانه و مردانه را به تصویر می کشد. مردها وقتی چنین سخنی می گویند یعنی طرف مقابل را بسیار دوست می دارند و زن ها نیز می خواهند که ازشان تقاضا بشود تا بمانند، بنابراین به این بازی دست می زنند؛ و این تفاوت جنسیتی در نمود دوست داشتن به خوبی به تصویر کشیده می شود. در سکانس های بعدی در دیالوگ مابین ترمه و سیمین (مادر و دختر) به این حقیقت صحه گذاشته می شود که قضیه جدی نبوده است.
در سکانس رفتن سیمین از خانه، سیمین بدون هیچ دلیل خاصی از این گوشه خانه به آن گوشه خانه می رود، در صحنه به طور رفت و آمدی حضور دارد، توی چشم است، انگار که می خواهد فرصت لازم را به نادر بدهد، تا بیاید و به او بگوید که نرو. به نزد پدر نادر می رود و او دستش را می گیرد و رها نمی کند تا زمانی که نادر می آید و وارد عمل می شود. سیمین آخرین تیرش را رها می کند؛ قبل از رفتن می رود و یک سی دی موسیقی بر می دارد و یک دیالوگ با نادر در مورد سی دی ایجاد می کند. آخرین فرصت را به نادر داده است، اما نادر می گوید مال خودت. سکانس بعدی صورت خیس سیمین را که پشت عینک دودی اش پنهان شده، نشان می دهد. شاید تمثالی از ماسکی است که سیمین به صورت زده است.
زن مستخدم (مرضیه) وارد زندگی نادر می شود. در صورتش می توان استیصال و بدبختی را خواند. در سکانسی که پدر نادر خودش را خیس می کند و او می خواهد پدر را بشورد و لباسش را عوض کند با جایی تماس می گیرد و حکم آن را می پرسد. در سکانس های بعدی می فهمیم که بدون اطلاع و اجازه شوهر کار می کند. چیزی که در باور به شدت مذهبی او، خطا محسوب می شود.
سیمین و نادر همدیگر را دوست می دارند، ولی می خواهند از هم جدا شوند. پدر نادر یک مرد کت و شلواری با کراوات است، اما خود نادر ریش می گذارد. به خوبی تناقضات دیده می شود.
در سکانسی سیمین به خانه بازگشته است؛ این سکانس با دیدن سیمین که بر روی تخت دونفره در اتاق خواب نشسته است، آغاز می شود، سیمین در انتظار ورود نادر است، نادر با ترمه وارد می شود. سیمین به نزد نادر می رود و می خواهد با او حرف بزند، نتیجه گفتگو رضایت بخش نیست. پس از رفتن سیمین، ترمه به نادر می گوید که چمدان را در صندوق ماشین دیده بود، سیمین آمده بود که بماند اما نادر درست بازی نکرد، حتی به سیمین هم توجه نکرده بود، نگاهش هم نکرده بود ... فرهادی در این سکانس از یک نماد غربی استفاده کرده است؛ نشستن یک زن بر روی یک تخت دونفره در اتاق خواب و انتظار او برای ورود مرد. این یک نماد غربی برای نشان دادن تمایل به همخوابی از طرف زن است، چیزی که در فرهنگ ما شاید به تسلیم هم تعبیر گردد، تسلیم سیمین در برابر نادر.
نادر فقط از یک نفر ابا دارد و آن هم پدرش است، از نگریستن به چهره او شرمسار است، می توان به سکانس پزشکی قانونی اشاره کرد که نادر در حین درآوردن لباس پدرش، یکباره دچار شرمساری شده و از مطب بیرون می آید.
در عین حال نادر سعی می کند که به دخترش، ترمه، درس "راستی" بدهد، چیزی که در برخی از سکانس ها، به خاطر ترادف با منافع شخصی اش، خلاف آن عمل می کند و این کار تصویر خوب پدر را در نزد دختر کدر می کند؛ می توان از سکانسی که بعد از اولین دادگاه است نام برد که نادر به ترمه می گوید" اون موقع نمی دونستم که حامله است" و سعی می کند با جملاتی نظیر "اگه تو بخوای، من می رم و خودم رو تحویل می دم" قضیه را از بعد منطقی به بعد احساسی بکشاند و در خیال خودش پیروز بحث گردد، غافل از اینکه با چنین برخوردهایی، اندک اندک "اعتماد" ترمه را از بین می برد.
نوع شخصیت نادر و حجت هم جالب توجه است. هر دوی این آدم ها جز آدم هایی هستند که همه چیز را برد و باخت می بینند. حجت می خواهد تلافی تمام بدبختی ها و توسری خوردن هایش را از نادر بستاند، بیشتر از بار مالی، بار روانی آن است و نادر هم جز آدم هایی است که نمی خواهد دیگران سرش را کلاه بگذارند. نمونه این نوع شخصیت را در سکانس پمپ بنزین، وقتی که به ترمه می گوید که برود و باقی پولش را پس بگیرد، می توان یافت. حالا در این زندگی، این دو نفر به پست هم خورده اند، دو کله شق، دو آدم که حتی برای کوچکترین و بی اهمیت ترین چیزها هم می جنگند، حرف نمی زنند، بحث نمی کنند و می جنگند ... حال در انتهای فیلم هر دو می بازند در حالی که همیشه و همیشه، حتی برای کوچکترین چیزها می خواهند که به خیال خودشان برنده باشند ... حجت زیر بار قرض می رود و احتمالا به زندان و نادر، پدر، همسر و یگانه فرزندش را از دست می دهد ... به نظرم فرهادی با زیرکی خاصی این نوع از شخصیت ها را به تصویر کشیده است ... روحیه ای که فقط و فقط به دنبال برنده شدن است، سر آخر به شدت می بازد، شاید حتی خودش هم نفهمد ...
فیلم با قضاوت در دادگاه شروع می شود، با قضاوت های انسانی ادامه می یابد و با قضاوت در دادگاه به پایان می رسد. با یک بازی "به من بگو دوستت دارم" از طرف سیمین در دادگاه شروع می شود و به طور جدی دوباره در دادگاه پایان می یابد. نادر از ابتدا در بازی است، بازی می خورد و سرآخر هم می بازد ... گویی که این سرنوشت محتوم تمام کسانی است که بازی نمی کنند ...
فیلم برداری فوق العاده است. دوربین می چرخد، حرکت می کند و روی صورت بازیگران است. انگار که بیننده جزئی از فیلم است، ماجراها در برابر دیدگان او رخ می دهند، و این حس را تداعی می کند که او هم در داستان است، در این زندگی است.
موسیقی تیتراژ انتهایی به خوبی حس برزخ گونه نادر و سیمین را به شنونده القا می کند. می توانید از اینجا دانلود کنید.
پس نوشت ١: دو نقد جالب توجه هم خوانده ام. آنها را هم می توانید از
http://www.rezakazemi.com/wp/?p=639
http://www.chakavakart.com/?p=488#more-488
بخوانید.
پس نوشت ٢: منظور از بازی، بازی روانی است. برای اطلاعات بیشتر به کتاب "بازی ها" اثر اریک برن مراجعه گردد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۳ ب.ظ توسط م.ر.گ.
دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
سالروز
سوم اردیبهشت ماه 1390، سالروز اولین حقوق میلیونی من است ...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠
بازگشتی کوتاه ...
کلی چیز می خواستم بنویسم که فعلا مقدور نیست ... نمی گذارن که ...
و دوباره به ماموریت می روم ...
برای بهارنارنج: من هم همیشه می آیم و لینک ات را چک می کنم ... یک صفحه سفید خالی ... دلم برای نوشتنت تنگ شده ... بنویس ... باز هم بنویس ...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۳ ب.ظ توسط م.ر.گ.
چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
دوباره به ماموریت می روم ...
پیشاپیش عیدتون مبارک ...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٩ ب.ظ توسط م.ر.گ.
